|
-------------------------
من؟ من نفیس دیروز مریم امروز هیچ فردا به اینجا که میرسم نه حرفی برای گفتن دارم نه چیزی واسه باختن........ اشکهایم نگاه هایم حرفهایم سکوتم نه هیچ یک اثر نداشت همه بی اثر بود میرود بدون نگاهی و من فکر میکنم و به یاد میاورم روزی را که گفت: من هستم تو هم باش! نگاه میکنم من هستم اما تو..................
دلم میخواد بمیرم بگیرم دستاتو تو دستهامدلم برای کسی تنگ است
او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند گناهی بر آنان نیست مقصر منم. سر راهم سبز شدند و آسان بردندش گناهی بر آنان نیست مقصر منم. کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده مقصر منم. او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش. سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است آری مقصر منم.
من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است آزادی معبود من است به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است هر دردی بی درد است هر زندانی رهایی است هر جهادی آسودگی است هر مرگی حیات است مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم پس چرا از فردا می ترسم من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي ... و حتي يك بار هم نپرسيدي چراچشم هايت هميشه باراني است؟
گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ... گفتم : كجا؟ گفتی : رو قلبت ... گفتم : مي توني؟ گفتی : آره زياد سخت نيست ... گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ... يه خنجر برداشتی ... گفتم : اين چيه؟ گفتی : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس . ساكت شدم ... گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟ خنجر رو برداشتی و با قسوت تيز اون نوشتی : دوستت دارم ديوونه !!! اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ... خدايا عشقم بر گرده
به خاطر تو سکوت را در شب، شب را در تاریکی دوست دارم به خاطر تو قلب را در سینه و تو را در قلب دوست دارم نمی گویم برایت میمیرم به خاطرت زندگی میکنم
آدمك آخر دنياست بخند ... آدمك مرگ همين جاست بخند
از چشمهای من هیجان را گرفته اید این روزها عجب خودتان را گرفته اید با این سکوت و نگاه و غضب به چشم حرف و کلام و دهان را گرفته اید حرف بدی نمی زنم اما شما به فحش از این غزل تمام بیان را گرفته اید اردیبهشت نیست که اردی جهنم است لبهای سرختان که دهان را گرفته اید خانم جسارت است ببخشید یک سوال ! با اخمتان کجای جهان را گرفته اید ؟ خانم شما که درس نخواندید پس کجا ؟ کِی د کترای زخم زبان را گرفته اید ؟ خانم جواب نامه ندادید بس نبود ؟ دیگر جرا کبوترمان را گرفته اید ؟ خانم اجالتاًً برویم آخر غزل نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید اما به ما نیامده دل کندن از شما
پروردگارا امروز خواسته ای از تو دارم می دانم که می شنوی پاسخت را احساس می کنم: در قلبم اگر چه تو کلمه ای بر زبان نمی رانی. نه خواهان ثروت وشهرت که خواهان گنجینه پر مهر تو هستم برای ابد. خواهان نزدیکی تو هستم با آغاز هر روز. خواهان سلامتی و برکت و خواهان دوستانی برای سهیم شدن راه زندگیم خواهان شادی و رضایت از هر پدیده ای کوچک و بزرگ! و بیشتر از هر چیزی : خواهان توجه عاشقانه تو.
اینجا هم یکی دلش شکسته
سکوت سکوت |
![]()
خدایا
Home
|